نوستالژی
..............
نوستالژی یا غمِ بازگشت، لجوج و کلهشق است. رها نمیکند. بهانه میجوید تا بیخانهگی بشر را به رخ بکشد. نبودن در آنجا و در آن زمان را. صبح امروز به صورت اتفاقی در صفحة یکی از دوستان به برگهای از دفترچة یاد داشتم برخوردم که در سال ۲۰۱۱ در کابل نوشته بودم. غمِ غربت عجیبی بهسراغم آمد. باد خُنکی که از رودخانهی کلاراِلون برتنم میوزید، بهطرز شگفتانگیزی سرد و ناآشنا بهنظر رسید و احساسِ در آنجا/ در آن زمان نبودن را در من بر میانگیخت. تصور کردم آن زمان امیدوارتر بودم. سرسخت و شاداب و شریر و سرحال. مهمتر از همه اینکه خیلیها در آن زمان زنده بودند. شمار زیادی از دوستانم که اکنون این سو و آنسوی عالم آوارهاند در کابل بودند. به خود حق میدادیم در چهار راهِ پُلِ سرخ دیوانهگی کنیم. به بامیان میرفتیم. در کاسه سر بودا و گاهی در تپههای به مراتب بلندتر از سر بودا شراب مینوشیدیم. مست و خمار لایعقل به گذشته سفر میکردیم. ادای راهبان عصر باستان را در میآوردیم.
یکبار بعد از یک شرابنوشی مفصل، موسیسلطانی، روی تپهی شهر غلغله در جمعی یک خطابة غرا ایراد کرد. چیزی شبیه دهفرمان حضرتِ موسی. مخاطبین که اکثرا افراد تحصیلکرده بودند، از آن همه فصاحت و بلاغتِ موسی در شگفت بودند. کسی نمیدانست که او مست است. در برابر سخنان او جادو شده بودند. امیر فولادی که از فرط مستی در کاسه سرش غُلغله بر پا بود، چندبار تلاش کرد بلندگو را از دست او بقاپد ولی تلاشش در کوتاهکردنِ خطابهی موسی بیهوده بود. مهدی مهرآیین بیآنکه بداند موسی مست است، با یک دوربینِ عکاسی بزرگ چپ و راست عکس میگرفت تا به گمان خود آن لحظة تاریخی را ثبت کند. من بیآنکه به سخنان موسی گوش دهم بازوی چپم را بر دیوار باقیماندة برج فروریختة شهر غلغله تکیه داده بودم و در چشمانداز اریخیِ بامیان گم شده بودم. به نظام فکری و شهری و هنرمندان و طراحان و مردمی میاندیشیدم که کتاب خاطرات آنها کوه بود رویاها و آرزوهای شان را آنگونه بر دل سنگها و کوهها نوشته بودند که حتا اگر تخریب و ویران شود، باز هم در دل کوههای برجای ماند. محو نشود و بر وحشیگری تخریبگران شهادت دهد.
جالبتر از همه اینکه محتوای برگِ دفترچهای که امروز مرا به گذشته و کابل و بامیان پرتاب کرد، نیز نوستالژیک است. سرشار از حس در آنجا/ در آن زمان نبودن. جستوجوی سرپناه در «دمبوره» و «دوبیتی» این دو سرپناهِ غریب و ویران. احساس بیخانهگی و غمِ غربت در آن متن اگر شدیدتر از حس امروزم نباشد، کمتر نیست. چرا این گونه است؟ شاید دلیلش این باشد که نوستالژی کلهشق است. سایهوار با ما راه میرود. در آن دم که میخواهیم با مکانی یا وضعیتی اُنس بگیریم، ریشههای وجود ما را در زمان و مکانی که هستیم سست و غمِ غربتِ در آنجا/ در آن زمان نبودن را در ما بیدار میکند. دیدنِ برگِ دفترچهای که خود سرشار از حس فقدان و نبودن است، کافی است تا بیسرپناه شویم و بهزمان و مکان و لحظاتی برگردیم که دیگر نیستند و برای ابد باز نمیگردند.